فی الواقع!نه خیر!!!
به ضرص قاطع عرض می کنم که پروستات نبوده است!.
به هزاران دلیل متقن عمل عظما بواسیر بوده است.
می فرمايید به چه دلیل!؟.
به دلیل این مثل معروف است که می فرماید:
پول آفتابه خرج بواسیر کردن است٬
نه ببخشید اشتباه عرض کردم٬
می فرماید که٬ پول نرمش قهرمانانه!خرج لحیم کردن آفتابه می شود!
نخیر٬ به گمانم این هم درست نبود.
آهان حالا یادمان آمد!!!
پول نرمش قهرمانانه را خرج بواسیر کردن است.
۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سهشنبه
بنده البته به هیچ وجه من الوجوه نتوانستم نام بامنماءی ( به جای اسم با مسما).به این کل جعفر بدهم. منور الدین! در به در الدوله!اسلام پناه!و یا لُنگ حمام!!. آمده اند به بنده میفرمایند که.؛ معنی انفلاب چیه میگم به معنای دگرگونی ارزشها وباورهاست. مبفرمایند که؍ خیر. میگم پس به نطر حنابعالی معنی اتش چیه؟ میگه؛تقلب!
۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه
بر گشتم به زندگی٬
از این پس بیشتر در خدمتتان خواهم بود
۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه
اگر که ولی امر مسلمین جهان!
دغدغه’میراث فرهنگی ایران زمین را,
به اندازه’ رویت ماه شوال می داشت.
نه تنها بنده و کل جعفر!؟
که تمامی ابواب جمعی کلموکستان,
کلهم اجمعین
صد کرور "بیبیب هورا!
و سیصد کرود,
"آفرین صد آفرین رهبر خوب و نازنین فرشته’ روی زمین"
میخواندیم...
۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه
به جهنم به درک ... گویاترین درک من, ...از جهنم شماست
هنوز که هنوز است, حیرانم!. .... بای ذنبْ قُتلت!؟.
۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه
هراسم,
از خزان!
از مرگ باران نیست.
هراسم,
از حدیث داس بی داد و,
غم ساق شقایق نیست.
هراس ریشه سوز من,
ز رشد پونه ای بی بو!
کنار رود بی دریاست.
هراسم,
مردن فرداست.
کل موک
۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه
!هوای یادِ تو ,که بر دلم می نشیند هوای دلم ابری و
هوای چشمم بارانی می شوند
... ,لطافتِ بارانِ هردمم ... ,دل تف دیده’ جنوبی ام ,به تقدیس قطره ای زلال عشق
از ازل
,وتا کنون
,به سجده’ صفای تو وضوی بی زوال کرده است. ... (کل موک )
اینروزها البته دشمن شاد گشته ایم و بجای ایراد افاظات, درصفهای طولانی دریافت یارانه و مایحتاح روزانه سگ دو میزنیم و امورات مهمه’ کلموک خانه را به دستان بی کفایت کل جعفر سپرده ایم
.در صف پیاز بودیم که ایشان یک عدد اس-ام-اس مفصل برایمان ارسال فرمودند به این مضمون
"قربانت گردم, اوضاع بی ریخت است, برادران لاریجانی دنیا را به هم ریخته اند . اوباما و مرکل به دنبال سوراخ موش میگردند
میگویم: پدر جان, اصل خبر را با تصاویری از کهریزک و اوین و رجائی شهر همراه نموده به سمع و بصر اولوالابصار برسانید
.میگوید: قربانت گردم,بنده که نفهمیدم چه فرمودید! انشاالله که اولوالابصار خواهند فهمید
پ ن- افاضات شب مانده و بیات مان را به بزرگواری خودتان ببخشید
یقینا ده ها مشاور بی بو و بی خاصیت دور و بر مقام معظم می پلکند و از کلیه’ مزایای "یا مفت " برخوردارند. اما عقل ناقص هیچکدامشان به این نکته ای که میخواهم عرض کنم, نرسیده است. بنده البته این نکته’ مهم را بدون هیچگونه چشمداشتی به مقام معظم شان " که قی الواقع طرفِ دارشان هستم!" هستم عرض می نمایم. ببم جان. اگه میخوای که هاله جانتان, بازم رای بیاره! بایکوتش کن!!! نفرینش کن!از دزدیهاش بگو! آنوقت میبینی که چطور حتی از شاخ آفریقا هم رای می آورد.پدرجان هرچه که شما بفرمائید, مردم عکسش را می کنند
روزگاری دارم که در آن خواب شقایق داس است همه کابوس درو می بیند روزگاری دارم که درآن هیبت خورشید به نا اهل غباری بند است یا که دستان هزاران دستان قطع چون سارق نازکدل گلبرگ شدند روزگاری دارم که در آن دارو ندارم هیچ است
تی آر تی - سایت رادیو تلویزیون ترکیه
بر اساس اخبار واصله علی اکبر صالحی وزیر امور خارجه ایران در بخش یونانی نشین قبرس دستگیر شد
ادعا گردید: علی اکبر صالحی که بنا به دعوت رسمی مقامات قبرس با یک هواپیمای ویژه به جزیره قبرس سفر نموده بود، در فرودگاه لارناکا از سوی مامورین شعبه مبارزه با تروریسم دستگیر شد
مطبوعات بخش یونانی نشین، دلیل بازداشت علی اکبر صالحی را قرار گرفتن نام وی در "لیست تحریم اروپا" اعلام کردند
بر اساس اخبار جای گرفته در مطبوعات یونان، پلیس مبارزه با تروریسم فرودگاه پس از مدتی کوتاه صالحی را آزاد کرد و مقامات قبرس بدلیل این امر از صالحی معذرت خواستند
علی اکبر صالحی وزیر امور خارجه ایران در سفر یک روزه خود به قبرس با دیمیتریس هیریستوفیاس رهبر بخش یونانی نشین قبرس و واسوس شارلیس وزیر دارایی این کشور که هم اکنون سرپرست وزارت امور خارجه کشور را نیز بدست دارد، دیدار و گفتگو نمود روزنامه کیهان و خبر گزاری فارس ضمن انتقاد شدید از این عمل مقامات قبرسی, آنرا نشانه نفوذ صهیونیزم و نوکری و انقیاد قبرس به استکبار جهانی دانستند و همچنین اعلام نمودند که سفر علی اکبر صالحی به قبرس در راستای واردات الاغ از کشور مذبور به ایران بوده است اما با این سو’ برخورد ایران واردات خر از قبرس را تحریم کرده است . از طرف دیگر, مقامات قبرس اما به شدت این خبر کیهان و خبرگزاری پارس را را تکذیب نموده و عنوان کردند که جمهوری اسلامی در تولید و پرورش خر به خوکفائی رسیده است و نیازی به وارد کردن خر از قبرس ندارد پایان خبر
هرچند که افاضات حقیر طرفدار آنچنانی ندارد و رکورد بنده از 118 خواننده در یک روز( که یحتمل 110 نفرش خودم بوده ام) ! تجاوز نکرده است !.اما در بررسی جا و مکان خوانندگان وبلاگم, به جائی رسیدم که نشان میدهد که کس و یا کسانی,در جزیره ای در دریای آتلانتیک جنوبی! که در جنوب نیجریه و غرب کنگو واقع است به بنده لطف داشته و مطالبم را میخوانند. از این دوست, ویا دوستان عزیزم خواهش دارم که با بنده به گونه ای که خود صلاح میدانند تماس بگیرند.
حیاط خلوتی(++) داشته باشید که به زمین فوتبال بگوید زکی! آب و هوائی
داشته باشید که علفهارا روزی یک سانت رشد میدهد! حال و حوصله’ زپرتی ای داشته باشید که خرس پاندا جلویش لنگ بیاندازد! ماشین چمن زنی فکسنی ای داشته باشید که به ماشین مشتی ممدلی بگوید " جیم جم جمالتو عشق است
نتیجه اش میشود !گذشتن ارتفاع چمن از کول آدم , و از کت و کول افتادن همان آدم به جهت زدن همان چمنها
آخوند جماعت البته آنقدر مار خورده اند که افعی شده اند و به خوبی می دانند که چه جیزهائی به ماندنشان کمک میکنند و چه چیزهائی ممکن است که رفتنشان را به جلو بیاندازند.و صد البته برای حفظ و تقویت مورد اول به جز بریدن پستان مادرشان! حتی حاضرند که نجف و کربلا را هم به آتش بکشند و در راه تضعیف مورد دوم نیز دودمان ایران وایرانی را بر باد دهند
موید این عرایض بنده این است که چگونه در چنین (+) جائی خبرنگار هست ولی نیروی انتظامی نیست؟ اما در اعتراضات مردمی نیروی انتظامی هست اما خبرنگار نیست؟؟؟
پس خداوند جبرائیل را فرمود که بر زمین نازل شو و چهار کس از امتانمان را بدین جا بیاور تا رحمتمان را بدانها بنمایانیم.
ــ پس جبرائیل بر زمین نازل شد و از هر نژادی کسی را درگردونهء بخت آزمائی بیانداخت .
ــ پس چهار کس از گردونه برون بدر آمدند که عبارت بودند از٬ چینی و آمریکائی و ژاپونی و کلموک.
ــ پس خداوند فرمود پرسش کنید و پاسخ شنوید.
ــ چینی پرسید که کی شود که سلطان صادرات صنایع شویم؟
ــ پس خداوند فرمود که یکصد سال طول خواهد کشید.
ــ پس چینی بگریست و بگفت: افسوس که آنقدر نه زیم که آنروز بینم.
ــ سپس آمریکائی پرسید که کی شود که قدرت اول نظامی جهان شویم؟
ــ خداوند فرمود: یکصد و بیست سال طول خواهد کشید.
ــ پس آمریکائی بگریست و بگفت: افسوس که عمرم کفاف نخواهد داد تا آنروز را ببنیم.
ــ سپس ژاپنی پرسید که کی شود که قدرت مالی جهان شویم؟
ــ پس خداوند فرمود که٬ یکصد و چهل سال طول خواهد کشید.
ــ ژاپنی نیز بگریست که عمرم کفاف دیدن آنروز را ندهد.
ــ پس خداوند کلموک را فرمود که تو نیز پرسشی کن!؟
ــ کلموک عرض کرد که بارالها! بنده دانم که ما هیچگاه بدین مراتب و مقامات نخواهیم رسید٬ اما ممکن است بفرمائید که کی عزرائیل به سراغ جنتی خواهد رقت؟ پس خداوند بگریست و بفرمود که عمرم کفاف نخواهد داد تا آنروز بینم!!!
انسانها٬ صرف نظر از اینکه در کجای این جهان خاکی زندگی میکنند و چگونه نظامی بر آنها حاکم است! در یک امر مشترک هستند٬ و آنهم این است که در یک مورد خاص٬ آزادی مطلق دارند. این یک مورد خاص که همهء انسانها در طول تاریخ٬ از آن بهره مند بوده اندعبارت از داشتن آرزو است و خیال پروردن. از آنجائیکه فرض محال٬ محال نیست! حتی اگر فرض کنیم که شما در جائی زندگی میکردید که رژیمی جبار تر از حکومت مهر پرور مقام عظمی بر شما حکومت می کرد! باز هم آزادی مطلق میداشتید که بدون ترس از اوین و کهریزک! و پرداخت عوارض و مالیات٬ آرزو در دل بکارید و خیالات خوش در سر بپرورانید.القصه٬ از زمانی که عقلمان به حقیقت فوق الذکر قد داد! از آنجائیکه عقدهء کمبود آزادی در دلمان قلمبه شده بود٬ در استفاده از این آزادی منحصر به فرد ره افراط پیمودیم. ده ها هزار آرزو در دل پروراندیم. از ماچ کردن دختر همسایه بگیر! تا پس گردنی زدن به مقام معظم!.از این ده ها هزار آرزو اما٬ چهار تایشان عمده و اساسی بودند. این چهارتا آرزو عبارت بودند از ۱ ــ کچل شویم
2ــ عینکی شویم
۳ ــ شکم گنده شویم
۴ ــ در روزهای برفی٬ برف بازی کنیم.
مورد چهارم البته به راحتی قابل توجیه است٬چرا که بنده ! به جز عقدهء آزادی٬ عقدهء برف بازی هم داشتم. برای منِ جنوبی که تا آنموقع برف را تنها در عکسها و فیلمها دیده است! برف موهبتی مقدس است٬ همانگونه که گوشت برای یک کارتون خواب...
خلاصه عمدهء آرزوهای حقیر چهارتا بودند٬ طاس شدن٬ عینکی شدن٬شکم گنده شدن٬ و برف بازی بود. هرکدام از این چهار آرزو البته شان نزولی داشتند که مورد برف بازی را به عرض رساندم. و اما شان نزول سه آرزوی دیگر.
در محلهء ما ادیبی زندگی میکرد که هم شاعر بود٬ هم نویسنده٬ هم محقق٬ هم منتقد ادبی٬و هم... خلاصه در حیطهء ادبیات٬ گربهء مرتضی علی بود. این ادیب گرانمایه٬ برای بنده که در آن هنگام بفهمی نفهمی٬ تازه پشت لب مان رو به سبز شدن می نهاد و شاش چه گوارا شدن مان می رفت که کف کند!استوره و مراد و مقتدائی شد که مسلمان نشنود کافر نبیند!. از میان تمام حرکات و وجنات این شخص عاشق عینک ته استکانی اش بودم. سعی میکردم که مانند او عمل کنم. همیشه کتاب و یا روزنامه زیر بغل می گذاشتم و درحالی که سر به زیر انداخته ام٬ خود را در بحر تفکر غرق نشان داده و با حالتی فکورانه ٬آرام و با طمانینه قدم برمی داشتم. مانند او آرام و شمرده و تک دماغی حرف می زدم و دم به دم٬ با انگشت اشاره عینکم را از غوز دماغم بالا برده و به ابروانم می چسباندم. اما درد من همین جا بود که عینکی نبودم و از همانجا بود که آرزوی عینکی شدن به جانمان افتاد.
هنگامی که شور انقلاب جایش را به دقدقهء نان داد٬ در برج آرزوهایمان٬حاج محمود معمار به جای این ادیب نشست. حاج محمود معمار٬ آدم قد کوتاه طاس شکم گنده ئی بود که کارش را از عمله گی شروع کرده و به معماری رسیده بود.در این حرفه یک متخصص واقعی بود. با خرید زمینهای موات و متروکه و تبدیلشان به مجتمع٬ به ثروتی افسانه ئی رسیده بود. هر جا که صحبت از زرنگی و ثروت می شد٬ نخستین نامی که به میان می آمد٬ نام حاج محمود بود. شیفته اش شده بودم و می خواستم که مانند او شوم. حرکاتش را تقلید میکردم٬ کارهائی مانند دست بر شکم بر آمده کشیدن و کلهء طاس را خاراندن!.اما مشکل اساسی این بود که نه شکم گنده ئی داشتم و نه کله ئی طاس! و از آن زمان بود که این دو آرزو بر آرزوهایم اضافه شدند.
حالیا خدا را شکر به عمدهء آرزوهای خودم رسیده ام. برای تبرک هم که شده! نمی توانید یک تار مو بر کلهء من پیدا کنید. شکمم آنقدر قلمبه شده است که نمی توانم نافم را بخارانم! عینکم از مرحلهء ته استکانی به ته لیوانی! رسیده است. و در زمستانها کارم برف روبی است. خوب قرار نیست که آدمها به همهء آرزوهاشان برسند. هرچند که نه نویسنده شدم و نه پولدار! اما خدا را شکر به اکثر آرزوهایم رسیدم...
انسانها٬ صرف نظر از اینکه در کجای این جهان خاکی زندگی میکنند و چگونه نظامی بر آنها حاکم است! در یک امر مشترک هستند٬ و آنهم این است که در یک مورد خاص٬ آزادی مطلق دارند. این یک مورد خاص که همهء انسانها در طول تاریخ٬ از آن بهره مند بوده اندعبارت از داشتن آرزو است و خیال پروردن. از آنجائیکه فرض محال٬ محال نیست! حتی اگر فرض کنیم که شما در جائی زندگی میکردید که رژیمی جبار تر از حکومت مهر پرور مقام عظمی بر شما حکومت می کرد! باز هم آزادی مطلق میداشتید که بدون ترس از اوین و کهریزک! و پرداخت عوارض و مالیات٬ آرزو در دل بکارید و خیالات خوش در سر بپرورانید.
القصه٬ از زمانی که عقلمان به حقیقت فوق الذکر قد داد! از آنجائیکه عقدهء کمبود آزادی در دلمان قلمبه شده بود٬ در استفاده از این آزادی منحصر به فرد ره افراط پیمودیم. ده ها هزار آرزو در دل پروراندیم. از ماچ کردن دختر همسایه بگیر! تا پس گردنی زدن به مقام معظم!.از این ده ها هزار آرزو اما٬ چهار تایشان عمده و اساسی بودند. این چهارتا آرزو عبارت بودند از
1 ــ کچل شویم
۲ــ عینکی شویم
3ــ شکم گنده شویم
4 ــ در روزهای برفی٬ برف بازی کنیم.
مورد چهارم البته به راحتی قابل توجیه است٬چرا که بنده ! به جز عقدهء آزادی٬ عقدهء برف بازی هم داشتم. برای منِ جنوبی که تا آنموقع برف را تنها در عکسها و فیلمها دیده است! برف موهبتی مقدس است٬ همانگونه که گوشت برای یک کارتون خواب...
دنباله در پست بعدی... لطفا فحش ندهید.