صفحات

۱۳۹۵ خرداد ۲۹, شنبه

این ولد الزنا را باید بکشم.
...
حاج منصور این را مرتب تکرار می کرد و آه کشان عرض و طول اتاق را گشاد گشاد گز می کرد.
خون خون اش را می خورد.
...
این ولد الزنا. خودش و صاحب اش باید به درک واصل شوند.
فردا. همین فردا ترتیب کارشون رو میدم.
...
توی محل برو بیایی بود.
حاج منصور میهمانی بزرگی به راه انداخته بود.
از امام جمعه محل و خانوادهُ پر جمع اش گرفته تا رییس پاسگاه .
 از معتمدین و ریش سفید های محل با اهل و عیال گرقته تا  نوچه های به به گوی خودش.
میهمانی بدین پر خرجی آن هم از حاج منصور ناخن خشک همهٔ اهل محل را گیج و منگ کرده بود.
...
حاج منصور با اینکه بی سواد بود اما  شم اقتصادی بسیار بالایی داشت.
در بحبوحهء جنگ؛ با احتکار شکر  به ثروت  رسید.
...
حاج منصور سر صحبت را باز کرد.
...
بسم الله الرحمن الرحیم.انما لکم فی القصاص جیات  فا انکم تقتلون.
سگرمه های امام جمعه به هم آمد و در حالی که سرش را به راست و چپ می چرخانید با نگاه معنی داری به حاج منصور فهماند که چیزی نگوید.

...

۳ نظر:

خُسن آقا گفت...

کلموک جان این دیگه چه رسمی هست یک مرتبه داستان را نیمه تمام وا می‌گذاری و ما را در خماری!

ناشناس گفت...

فرار بر save بود. نمی دانم چرا انتشار یافت. شرمنده حسن آقا.

ناشناس گفت...

استان اذربایجان غربی را از اشغال اکراد نجات خواهیم داد